Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘دل نوشته هایم’ Category

باز به سرودن رسیده ام دفترکم!

کوچه های ذهنم که حجمی از سرگذشت یک نسل بود

دیگر خالی شده اند

دارم باور میکنم

پاهایم نباید از کلیم خیالم بالاتر رود

و صدای قلبی همراهم نخواهد شد

یادت هست؟

در شرقی ترین خاطرات دیروز،

به هزار قاصدک رقصان، تنها ارزویم را به امانت سپردم

اما دیگر در این شهر چراغی روشن نیست

و » تنهایی » فقط بین «تنهایان » عادلانهتقسیم میشود

دفترکم مرا به سرزمین خواب هایم ببر!

در حوالی روزهای خوب

در شمالی ترین چشمان مهربانی

که داستان عاشقان را می نوشند

اینجا فقط «تنهایی»  عادلانه قسمت میشود

نیویورک سپتامبر 2015

Advertisements

Read Full Post »

دستانت را دوست داشتم  دو برابر دستان من بودند و بغل بزرگت که میشد توش گم شد و همه چیز را فراموش کرد وصدای قبلت که تند تند می زد ،خوشبختی کوچکی بود که نصیبم میشد و به هیجان میامدم  وقتی میدیدم  قلبت برای من  تند میزند !  و صورتت که در ان چشمانت از شیطنت برق می زدند  و یک دنیا  سادگی ات  را که نتوانی دروغ بگویی ، مثل بچه ها زود لو میدادی وقتی با شتاب چشمانت را از نگاهم می دزدیدی و  میگفتی غیر قابل تصوری ….

دست ها و نگاه ها زودتر ازخودت میفهمند که درجه آشنایی ادم ها تا چند سانتی گراد است و کجا به انتها میرسد،  من به آنها ایمان دارم !

Read Full Post »

چاره ای  نیست

چاره ای نیست

گم که شوی

همه جغرافیای جهان هم در کف دستت جمع شوند

از گمگشتی بی نهایتت کسر نمیشود

 انگار امشب همه ی جمعیت دنیا هم پشت خیالم جمع بسته اند

با نگاه های خیره در چهار بعد جهان

به نظاره جان سپردن های بی صدایم نشسته اند

انگشتانم خیس میشوند چون دستی به خاطرات میبرم

کاش ساده می شود طول هر»تکلیف» را حساب کرد

و کاش اهل حساب بودم که بدانم

چقدر است اندازه «دوست داشتن»

یا تعداد » روزهای سوخته » را با چه چیزی اندازه گرفت

یا به چند میشود خرید آرزو های آن دخترک بازیگوش با موهای خرگوشی

هنوز هم اهل حساب نیستم که بدانم ضرب کدام ضربه به تقسیم فردا نخواهد رسید

فقط خوش بحال چشمانم …

نیویورک  بهمن 92

پ.ن  برای مخاطب ناشناس  :  اشعار یا متن ها یی که در قسمت دل نوشته ها مینویسم تصویری از زندگی یا احساس واقعی من نیست که  بر ان اساس بشود راجع به وضعیت زندگی من و چند و چون ان قضاوت کرد حسی است که موقع نوشتن میشود با آن بازی کرد بزرگنمایی کرد ودر قالب کلمات حس را به مخاطب متنقل کرد همین و هنر نویسندگی در این انتقال حس است .

Read Full Post »

بیگانه

بعضی ها برای همیشه دردل آدم بیگانه می مانند حتی اگر سال های سال هر روز ببینی و یا همه لحظاتش را کنارش گذرانده باشی ، حضورش بیگانه  ای است که  فقط برای چشمانت آشناست اما هرگز راهی در آشنایی با جان و روحت ندارند و چه زود فراموش میشوند وقتی از زاویه چشمانت دور شوند وسالها بودن سایه وار هم چیزی از این فاصله بیگانگی کم  نمی کند  وانگیزه ای هم برای شناخت این بیگانگی موجود پیدا نمی شود ، بیشتر به  خوابی میماند  که تنها اشکال و خطوط موهومی دقایقی از شب تو را پر کرده است بی انکه اختیاری داشته باشی .این بیرحمی اسفناکی است برای آن که فکر میکرد با تو آشناست اما چاره ای نیست انسان ها با هر دروغی هم بتوانند کنار بیایند با این  آشنایی دروغین سر نخواهند کرد وبیگانگی بسیار عمیق تر از آن است که با چند بخیه  کشکی بتوان دو لبه شکاف را بهم رساند ومحافظه کارانه به پهنای صورت لبخند زد که همه چیز خوب است نگران نباشید عزیزان!  درنهایت  تشت رسوایی روزی از بام  خواهد افتاد با همه جوانب آبرو ریزی های مقدور که  دیگر راهی برای فرار نگذاشته است   .

اما دست ها  و چشمان که چقدر تیزند در تشخیص درصد  این بیگانگی در اولین تماس و اولین نگاه . قبل از انکه عادت کنی به دیدن بیگانه ای همیشه حاضردر طلوع ها و غروب هایی که تند وتند میایند ومیروند و زندگی طور دیگری میشد اگر بجای اعتماد به تکرار عادت ها  به اولین های چشمان و  دستهایمان ایمان می آوردیم و…

Read Full Post »

بوسه هایت

بوسه‌هایت را تکاندم
دیشب بود یا نمیدانم چه ساعتی ازدیروز !
از گونه‌های انار
از چشم خورشید
از پیشانی ماه
درد داشت …
حالا مانده ام با اسمم
که شبیه دیگری است

و روزهایی که ازمن غایب است.

 Some times I’m going to practice writing in English ,so I thought would be  better if I start from my poems . I am not sure when I translate my poem in English, the concepts, how much would be close the original mean in poem so you do not expect the wonderful translate ,it is just a practice

 I shaked your kisses

  I do not know what time , may was last night or yesterday

from the cheek of the pomegranate

from the eyes of the sun

from the forehead of the  month

still has pain!

I’ve been with my name

Which is similar to other

And days  that are absent from me…

Read Full Post »

شبیه کسی شده ام

که  ازتب  دارد جان میکند

به ویرانی دیوار های خانه اش رسیده  است

 یکی پشت خانه  در می زند

خانه ای که دیوار ندارد و یکی در میزند

عشق تعارف میکند

کنارش لبخند ی وبازوانی گشاده

حروفی به سنگینی سرب  که می آیند و میروند

و در سینه دیوار فروریخته اش قاب میشوند

برای همان  که مهمان خانه ی بی دیوارش است

 روز های انتظار و جنگ خانگی

شعر که  مجال سرودن ندارد

فقط دلتنگی وهم آلود است

بر تاق همان دیوار فرو ریخته خانه ای که یکی در زده بود

دستiهای تنهایی که می آیند و میروند

با همدستی حروفی که خاک بر سرند

نقش های ابستره زاده میشوند

در مرز فهم روایت های  تبدار

روی دیوار خانه ای بی دیوار که حتی به نامش نبود

نیویورک  مرداد 92

Read Full Post »

_ مامان  مگه چکار کردی ؟

_ هیچ کار عزیزم ، اصلن چه کاری می توانم بکنم

_ پس چرا دوباره خواستنت … چرا بهت زنگ زدند؟

_ نمدانم … واقعا نمیدانم مامان جان

بلند گریه میکند بغلش میکنم :  ببین دیگه تو بغلم جا نمیگیری خیلی گنده شدی  سبیلات هم داره زیاد میشه  ، دستات رو دیدی دوبرابر دستای منه برای چی گریه میکنی ؟

_ برای چی؟ نمیخوام تو رو ببرن اونجا ،اونجای … دوست ندارم اینو می فهمی؟

بیشتر به سینه ام می فشارمش . ضربات تند قلبش را روی سینه ام حس میکنم ، قلبش مثل قلب  گنجشکی که تو دستات گیر افتاده باشه تند تند میزنه … دلم میخواد همه دنیایم را بدهم برای آرامش این قلب بیقرار و  همه چیز حقیر و ناچیز میشود برای برگشت امنیت به این قلبی که به جانم بسته است

 

 

اتاق 37* اتاقی است در جوار زندان تبریز و برای بازجویی و احضار فعالان سیاسی و امنیتی استفاده میشود .

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: