Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

باز به سرودن رسیده ام دفترکم!

کوچه های ذهنم که حجمی از سرگذشت یک نسل بود

دیگر خالی شده اند

دارم باور میکنم

پاهایم نباید از کلیم خیالم بالاتر رود

و صدای قلبی همراهم نخواهد شد

یادت هست؟

در شرقی ترین خاطرات دیروز،

به هزار قاصدک رقصان، تنها ارزویم را به امانت سپردم

اما دیگر در این شهر چراغی روشن نیست

و » تنهایی » فقط بین «تنهایان » عادلانهتقسیم میشود

دفترکم مرا به سرزمین خواب هایم ببر!

در حوالی روزهای خوب

در شمالی ترین چشمان مهربانی

که داستان عاشقان را می نوشند

اینجا فقط «تنهایی»  عادلانه قسمت میشود

نیویورک سپتامبر 2015

می پرم توی اتوبوس،تازه روی صندلی جابجا شده بودم که متوجه میشوم او نیست چشمم میچرخد سمت ایستگاه! باهم بودیم، کنار من ایستاده بود، دست من را گرفته بود مثل همیشه، مثل قانون همیشه گی زمین یک مادر با بچه ! اما حالا روی نیمکت ایستگاه خوابش برده بود تنها و معصوم ! اصلن چطورامکان دارد با هیچ قانون زمینی این اتفاق به این سرعت قرار نیست بیافتد اما میافتد بر خلاف همه قوانین زمینی این منم که من میان بهت و درماندگی بی هیچ ارداه ای دور میشوم و او همچنان روی نیمکت ایستگاه وسط خیابانی که کسی نیست خوابیده است تنها وخیلی بیگناه! آرام و معصوم چشمانش را بسته و بیخبراز آنچه میگذرد خواب است مطابق قانون طبیعی بچه های زمین ! این بیخبری اوبیشتر دلم را درد می آورد اینکه ساکت و بیصدا خوابش برده است بیشترآتشم میزند با مشت روی شیشه در اتوبوس میکوبم و با پنجه هایم می خراشم با پاهایم به در لگد میزنم با تمام توان انسان زمینی تلاش میکنم اتوبوس از رفتن بماند ناامید داد میزنم :
– Stop please I have to get off!
اما با هیچ قانون زمینی قرار نیست اتوبوس قبل از ایستگاه بعدی بایستد اصلن انگار اتوبوس نیست ترن هست نمیتواند تا قبل از ایستگاه بعدی بایستد ولی من باز فریاد میزنم با همه استیسالی که تمام وجودم را پر کرده است میان گریه ها یم می نالم :

– For god’s sake please stop stop…

معجزه میشود اینبار، بر خلاف قانون همیشگی زمین! نمیدانم چطورراننده اتوبوس ،ترن متوجه میشود وصدای من را میشنود و از رفتن میماند در باز میشود خودم را به بیرون پرت میکنم .همه حواسم برگشت به جایی است که سوار شده بودم میتوانم بدوم طبق قانون همیشگی زمینی، میتوانم روی توانی که در پاهایم دارم حساب کنم و خوب بدوم زیاد دور نشده بودم هنوزاو میتواند روی آن نیمکت ، درآن خیابان خلوت، درآن بعد از ظهری که کمتر کسی بیرون است همچنان معصوم و بیخبر درخواب باشد مثل قانون همیشگی زمینی خواب بچه ها … اما قانون های احتمال زمینی یکباره مثل زهر خالی میشوند روی ذهنم ! نکند در این فاصله بیدار شود و راه بیافتد در خیابانی که ماشین ها به سرعت رد میشوند ! نکند ناکسی گذرش از آن خیابان خلوت بیافتد وکودک من را تنها گیر بیاورد ، نکند… آخ پاهایم … پاهایم که سیمانی میشوند بر عکس همه قوانین زمینی که عادت مان داده است حساب کنیم برحسابی که انگار برای همیشه چک بی برگشت است . نهایت درد را با همه حواس شش گانه ام میچشم درآن لحظه ی تنهایی و درماندگی مادرانه ی زمینی که همه ی زمینیان آشنایند ! در میان تپش های بی وقفه قلبم و عرق سردی که هنوز روی تنم مانده است بیدار میشوم و بی اعتباری همه قوانین زمینی …

خداحافظ! خداحافظ ای شعله های سرکش دوزخ ، زیر نگاه بیشرمت بالا میاورم ایمانم را وقتی  از صلح میگویی …. باید بروم پاهایم را بر میدارم که هنوز تاول هایش میسوزد، دستانم را میچینم که هنوز ترکهایش چرکین است و قلبم که به اینه هزار تکه میماند ، دیدی که هر تکه اش تکرار تصویر لب های دوخته ام است  و تنم که  با هزار شب  شهرزاد رویا می بافت به امید سحری که نفس بکشد.

تنم ، پاهایم ، دستانم و قلب هزار تکه ام را برمیدارم ، باید بروم خدا مرا از جهنم رانده است !

نیویورک زمستان 2015

افتادن و برخواستن های مکرر انگار جزوی از مشخصه های زندگی من شده است ، بس که تکرار  میشود این تسلسل کشنده . گاهی فکر میکنم اگر این بار را رد کنم  دفعه دیگرتوان برخاستن نخواهم داشت اما در اوج دست و پا زدن های جانکاه که فقط خودت هستی و دیوارهای ساکت اتاقت ، یک حس غریب با صدای خودت  هی یادآوری میکند که این را هم پشت سر خواهی گذاشت و مثل درد زایمان میاید و میرود چقدر انرژی میگرد تا دوباره ساکت شود  و چقدر لجم میگیرد از این همه جان سختی بیهوده که یادگاری بجز درد برجا نمی گذارد . زمان که میگذرد مثل همه زخم ها وقتی خوب شد فراموشم میشود  انگار اصلن نبوده است ،  از این همه کند ذهنی خودم در فراموشی درد باز لجم میگیرد …

دستانت را دوست داشتم  دو برابر دستان من بودند و بغل بزرگت که میشد توش گم شد و همه چیز را فراموش کرد وصدای قبلت که تند تند می زد ،خوشبختی کوچکی بود که نصیبم میشد و به هیجان میامدم  وقتی میدیدم  قلبت برای من  تند میزند !  و صورتت که در ان چشمانت از شیطنت برق می زدند  و یک دنیا  سادگی ات  را که نتوانی دروغ بگویی ، مثل بچه ها زود لو میدادی وقتی با شتاب چشمانت را از نگاهم می دزدیدی و  میگفتی غیر قابل تصوری ….

دست ها و نگاه ها زودتر ازخودت میفهمند که درجه آشنایی ادم ها تا چند سانتی گراد است و کجا به انتها میرسد،  من به آنها ایمان دارم !

دست ها …

برای همه پیش میاید مطمئن هستم که این را میگویم ، پیش میاد گاهی که یهو دستی انگار محکم تو را میگیرد که  زمین نخوری ،از بلندی بیهوا پرت نشوی ، سرت را میچرخاند تا ضربه حتمی به سرت نخورد ، مشغول کاری هستی اینقدر خراب کاری پیش میاد که نتوانی انجامش دهی و بعد متوجه میشوی انگار دستی درکار بوده  برای محافظت تو … من ایمان دارم به این دست ها که برای همه یکسان حایل میشود، یکسان می چرخد، به مارک دین تو کار ندارد دستی که حساب روزه های خورده و نماز های خوانده و نخوانده ات را ندارد به تعداد تار موهای دیده شده ات به سال جهنمی برعکس آویزانت نمیکند و فرشته هایش انقدر بیکار نیستند که حساب بد مستی هایت را با ضربه شلاق اتشین تصویه کنند ! و  چه ظلمی مومنان  در حق انسان میکنند که آن دست های بیدریغ را بنام خدایشان «اختصاصی و سفارشی »  برای «خود و خودی ها یشان»  مصادره میکنند  !

اینقدر بر طبل جنگ کوبیدند که جنگ هم انها را طلبید ! گویا قانون جاذبه درمورد موارد منفی سرعتش بالاتر است و زودتر وبال ادم را میگیرد .  با توجه به سابقه طولانی سرداران جنگ مدار بالاخره شانس خودنمایی و قهرمان سازی مدل ایرانی اسلامی برای شان فراهم شد . از طرفی  توحش نشان داده شده از داعش انچنان بالاست که طبعتا تائید افکار عمومی هم را پشت سردارد و در نتیجه  جنگ با داعش فرصتی فراهم میکند تا عقده ی » جنگ جنگ » عده ای جنگ طلب خالی شود و گرنه این همه اموزش های نظامی، تجهیزات و ادوات جنگی کجا فرصت آزمون واقعی پیدا خواهند کرد . و قرار این بشر جنگ طلب ظاهرا بر این اصل آرام میشود که برای هر عقده ای دنبال «تخلیه گاه» بگردد وگرنه دنیا را جهنم میکنند و بیچاره ملت عراق که اینبار قرعه به نام انها درامده است !!!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: